تبليغاتX
داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان های کوتاه

غزل خداحافظی

سلام به همگی دوستان . حالتون چطوره ؟

اول از هر چیز عذر خواهی و تشکر میکنم از دوستان عزیزی که این مدت به وبلاگم سر زدند و لطف داشتن و  امیدوارم که عذر خواهی من رو به خاطر اینکه بهشون سر نزدم پذیرا باشند . اربعین حسینی رو هم پیشاپیش خدمت همگی تسلیت عرض میکنم .

تو این مدتی که با شما دوستان بودم از هر کدوم شما عزیزان چیزهای زیادی یاد گرفتم و دوستان خیلی خوبی داشتم . دوستانی مثل پگاه امیر سرداری عزیز که واقعا تو این یکی دو سالی که باهاش بودم رابطه مون مثل ۲ تا خواهر بود .

همچنین از دوست خوبم و خواهر عزیزم نیلوفر بختیاری بخاطر خوبی هاش در این سالها تشکر میکنم .و بهترین خاطره ها رو تو وبلاگ نیلوفر جان " مهدی مقدم خواننده ای برای همه نسل ها " داشتم .

 از پریسای عزیزم هم ممنونم

م. سهرابی گلم ٬ آناهیتا ی عزیزم ٬ ازتون ممنونم به خاطر محبت هاتون

و از تمام کسانی که که جزء پیوند های وبلاگ هم هستند تشکر میکنم . هر چند که بعضی هاتون خیلی بی معرفتین و کم لطف  ! (شوخی )

 

در آخر هم یه تشکر خیلی ویژه ار سانیای  عزیز و خوهر خوبش مهرناز عزیز میکنم . که راهنمایی هاشون از تمام معلم های دنیا هم برام بهتر بود هر چند که هر دو از دبیران خوب کشورمون هستند . براشون آرزوی سلامتی و شاد کامی دارم

این خدا حافظی شاید موقتی باشه ٬ امیدوارم شما هم من رو فراموش نکنید همین طور که من شما رو فراموش نخواهم کرد .

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 16:36  توسط سمیرا  | 

 

 

 

           به دلیل شروع امتحانات وبلاگ تعطیل می باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 15:41  توسط سمیرا 

اختصاصی

به نام خدا

سلام دوستان عزیز

ممنون از نظرات و لطفی که نسبت به من دارید .قبل از هر چیز ایام سوگواری امام حسین (ع) رو بهتون تسلیت میگم و امیدوارم تو این شبهای عزیز ما رو هم دعا کنید چند روز بود که تو بلاگفا مشکل داشتم و نمی تونستم وارد بخش مدیریت بشم ٬ شرمنده ی دوستان که نظر گذاشته بودند .باز هم شرمنده ی دوستان به خاطر تاخیر طولانی مدت در آپ کردن وبلاگ ٬  امتحانات پایان ترمم داره شروع میشه و الان هم تو فرجه ی امتحاناتم ٬ راستش خودم داستانی رو شروع کردم به نوشتن اما به خاطر امتحانات و یه سری مسائل دیگه نمی رسم تمومش کنم . باز هم ممنون .

جا داره که از داداش حامد عزیز که اینقدر من رو به نوشتن داستان تشویق میکنه تشکر کنم

راستی آهنگی ویژه ی محرم با صدای حامد عزیز تو وبلاگشون موجوده که واقعا زیباست ٬ اگه دوست داشتید دانلود کنید ٬ لینک وبلاگ حامد جان در پیوند ها موجوده .

موفق و پیروز باشید .

 

 

الحمد لله که غلام حیدرم

الحمد لله که زهرا مادرم

الحمد لله حسن عشق دلم

الحمد لله حسین تاج سرم

الحمد لله حسین ذکر لبم

الحمد لله که جعفر مذهبم

الحمد لله رضا ورد لبم

الحمدلله که مهدی صاحبم

الحمد لله که غلام حیدرم

 

 

 

                                                   

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

 

 

یا علی 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 17:45  توسط سمیرا  | 

درماندگی به خاطر معشوق

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 19:50  توسط سمیرا  | 

شاخه گل خشکیده

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

 اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

 این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

            _ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

 مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

 

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

 گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.

 

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:57  توسط سمیرا  | 

خدایی که همین نزدیکی هاست

مرد به آرامی سرش را به دیوار خنک اتاق تکیه داد.صدای شر شر آب نهر مثل یک لالایی از پنجره ی بالای سرش به گوش می رسید .قبل از رسیدن نامه ی زری همسرش شنیدن این صدا و قرار گرفتن در این محیط دنج بهترین آرامش ها را نصیبش می کرد اما حالا دیگر از این آرامش خبری نبود .

در نظرش عجیب و شاید مسخره می آمد که همه ی این آشوب ها به خاطر آن  تکه کاغذ بود و آن وقت او نامه را حتی یک لحظه هم از خودش دور نمی کرد حتی حالا که در این محل دنج تن خسته اش را بدست خاطرات سپرده بود .

با یاد نامه دست روی سینه اش گذاشت و با دو انگشت سبابه و شست نامه را از درون جیبش خارج کرد .

«...دکتر گفته اگه یه قلب برای پیوند فریده پیدا نکنیم دیگه امیدی به زنده موندن دخترمون نیست...واویلا »

«واویلا» تکیه کلام زری بود واژه ای که همیشه از آن استفاده می کرد و باعث خنده ی مرد می شد . اما این بار واویلای زری اصلا خنده نداشت و به قول مش عیسای همسایه واویلا ی این دفعه واقعا واویلا بود !

نامه را که برای بار چندم خواند ٬ تا شده اش را درون جیبش گذاشت و از اتاق خارج شد . لامپ روی بالکن بیرونی را روشن کرد و در بزرگ خانه را گشود .

توی کوچه هیچ چیز نمیجنبید ٬ الا موهای چتری اش که در رهگذر باد میرقصیدند. می خواست تا سر کوچه برود که گرمی دستی را روی شانه اش احساس کرد .

-سلام آقا تقی داد از بی همدمی !

احتیاجی به برگشت نبود . حتم داشت که صاحب این صدا باید چه کسی باشد.

-سلام مش عیسی٬ ببخشید که بیدارتون کردم .

-نه بابا ! این حرف ها چیه ؟ رک بگو ببینم می خوای همراهت باشم یا نه ؟

پاسخ مرد سکوتی چند ثانیه ای بود و ول کردن تن خسته اش در آغوش مشتی.

-  گریه کن تقی جان ٬ گریه کن .گریه ٬ زن و مرد نداره ٬ کوچیک و بزرگ نداره ٬ بعضی وقت ها دوای هر دردی یه .

دوای تجویزی مشتی ٬ خوب مرد را سر حال آورد و عقده ی دل را پیش پیر مرد پر صلابت محله گشود :

- دکترا گفتن دیگه نمی تونن دخترم رو با دم و دستگاه نگه دارن ٬ زری تو نامه نوشته بود . بنده خدا نتونسته پشت تلفن این رو بهم بگه ٬ با نامه حرف هاش رو زده . حالا خودم اینجا هستم و عزیزانم توی تهرون شلوغ تو اون وضعیت گرفتارن...

- خب چرا نمی ری پیش شون ؟

- با چه رویی ؟ تا یادم هست هیچ وقت دست خالی پیش زن و دخترم نرفتم ٬حالا چطور...

باز حق حق گریه بود و تکان های نا موزون شانه های مرد .

- خب این بارم دست خالی پیششون نرو .

- آخه چطوری مشتی ؟ تو می گی من از کجا یه قلب برای دخترم جور کنم ؟

- حتما که لازم نیست قلب ببری پیششون . وجود خودت قوت قلبه . هیچ فکر کردی حالا اون دو تا طفلکی اونجا چه حالی دارن ؟

- چه می دونم مشتی ٬ شاید تو درست می گی .

پس ٬ فردا می ری پیششون ؟

- والا ... مزاحمت نشم مشتی ٬می خوام برم کمی کنار نهر قدم بزنم . خدا حافظ.

مرد منتظر خداحافظی مشتی عیسی نموند و رفت .از جانب نهر ٬ نسیمی خنک که آبستن خاطرات بسیاری بود او را به سوی خود فرا می خواند ٬آن نهر تنها یک باریکه راه آب رو نبود . شاید یک سرش از چشمه ی زلال نزدیک کوه نشات می گرفت ٬ اما سر دیگرش حتما به خانه ی خدا راه داشت !

دستان داغ مرد که درون آب قرار گرفت ٬ خنکی لذت بخشی زیر پوستش جریان یافت.حیف بود در همچین شبی این آب و این نهر زلال جز با وضو همراه باشد ٬ دست ها و چهره و و مس سر و پاها . تا جایی که حافظه ی مرد کار می کرد هیچ زمانی را به یاد نمی آورد که از کنار این نهر بگذرد و وضو نگیرد . این رسم را از پدرش به ارث برده برده بود و قصد داشت میراثش را به فریده هم منتقل کند٬ که بیماری او گریبان همه شان را  گرفت.

هفده سال پیش کنار همین نهر بود که خاله لعیا خبر تولد فریده را به او رساند . آن روز مرد از صبح نگرانی اش را پیش نهر برده بود تا بلکه با شنیدن صدای شرشرش آرام شود و کمی با این آشنای قدیمی درد و دل کند .

به نهر گفته بود که اگر خدا فرزند صالحی نصیبش کند اجازه نمی دهد هیچگاه او هم مثل مرد طعم نداری و بی چیزی را بچشد .به نهر گفته بود که هیچگاه دست خالی پیش فرزندش نخواهد رفت و نهر هم با صدای موزون همیشگی دلداریش داده بود ! آن قدر که این شر شر آرامش بخش با فریاد شادی خاله لعیا در هم آمیخته بود :

- مژده بده تقی خان مژده...خدا یه دختر چشم و ابرو مشکی بهت داده . یه دختر مثل یه دسته گل ...

فریده که آمد زندگی مرد دگرگون شد . دیگر دنیا در نظرش شکنجه گاهی که کمر همت برای عذابش بسته ٬ نبود.حالا او هم مثل همه ی مردم صاحب خوشبختی بود ٬ چیزی که به خاطر آن کار کند . چهار ساعت زیر آفتاب داغ روی کرجی مردم جان بکندد ٬سختی بکشد نفس بکشد و...اصلا به خاطر آن زندگی کند ٬ اما ...

اما درست در رزمانی که میوه ی نو رسش داشت قد می کشید تا زیبا ترین دختر ده شان قلب بگیرد ٬ حال فریده کنار همین نهر به هم خرده بود ٬ درست سه سال قبل . از همان زمان هم تمام دارو ندارش را وقف بهبودی دخترش کرده بود تا سر آخر همه چیز با یک نامه به اینجا ختم شود . به این شب لعنتی و این نا امیدی .

وضویش که تمام شد ٬ روی سجاده ی سبزه ها نشست . سنگی را از کنار نهر برداشت و خوب شست . حالا مهر و سجاده آماده بود و خدایی که همان نزدیکی ها بود : الله اکبر .

سحر مثل همیشه با نماز صبح برای مرد آغاز شد . رو سپید بود صبح و مرد نیز تنها یک دعا داشت :

«خدایا تو رو به بزرگیت کاری کن مثل همین صبح٬ پیش اهل و عیالم رو سپید بشم .»

                                         *****

- تهران دریا یه واسه خودش ٬دخترم . بابا گفته بود بعد از ظهر میرسه اینجا ٬ اما تا خودش رو از اون ور دریا برسونه این ترفش ٬ کلی وقت می بره .

- آخه الان چند روزه که شما می گید بابا الانه که برسه .

- خب شاید مشکلی براش پیش اومده بوده ٬اما امروز دیگه خودش رو رسونده تهران ٬ تو راحت بگیر بخواب ٬ چند ساعت دیگه عمل پیوند داری . نگرانی رو بذار واسه من .

زن جمله ی آخرش را آرام زیر لب نجوا کرد و ملافه را روی دخترش کشید . فریده خیلی زود به خواب رفت و مادر را با اشکهایش تنها گذاشت .

- خانم حمیدی میشه تشریف بیارید برگه ی اجازه ی عمل رو امضاء کنید ؟

با صدای پرستار ٬ زن به آرامی دست دخترش را از دستان مادرانه اش رها کرد و از اتاق خارج شد .

- برای عمل کدومشون ؟!

با صدای زن پرستار انگار جا خورده باشد ٬من و منی کرد و پاسخ داد :

- والا اول باید ٬ باید ...

برای زن عجیب بود که آن پرستار بد اخم ٬ اینچنین گریه کند .

هر چند حال زنی که باید اجازه ی خارج کردن قلب همسر مرگ مغزی اش را صادر می کرد تا آن را به دخترش پیوند بزند ٬ چندان تعریفی هم نبود .

برگه ها که امضاء شدند ٬ زن همانجا ٬ توی راهرو ٬ روی صندلی نشست . بعد از شنیدن خبر تصادف شوهرش در راه آمدن به تهران ٬هر زمان که خلوتی می یافت ٬ ناخود آگاه به یاد آخرین حرف های آقا تقی  می افتاد که کمی قبل از حرکت ٬ به او گفته بود :

- من دارم میام پیشتون ٬ از قول من به فریده بگو این بار هم با دست پر میام پیشش . مثل همیشه که وقتی از سر کار بر می گشتم واسش یه چیزی میاوردم . این بار هم ...

آقا تقی هرگز نگفته بود که این بار چه چیزی را برای دخترش به ارمغان خواهد آورد ٬ اما حالا که قرار بود با قلبش زندگی دوباره به فریده ببخشد زری خوب میدانست که شوهرش چه هدیه ای در سینه داشت :

«پدر هستی اش را برای فرزند به ارمغان آورده بود »

 

پایان

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 21:30  توسط سمیرا  | 

از روز اول

مرتضی که مرد با خودم کنار اومدم که فقط خودم را وقف دختر دردانه ام مروارید کنم اما... افسوس که ...

                                   *****

من نیز همانند هر دختر جوانی به زیبایی خود می بالیدم اما بعد ار اینکه شوهرم جوانمرگ شد همان زیبایی بلای جانم شد !چرا که من فقط ۲۲ سالم بودکه بیوه شدم وچون قانون نا نوشته ای در فرهنگ ماوجود دارد که می گوید«بیوه ماندن یک زن جوان -آن هم بیوه ی جوان و زیبا -جرم است »لذا درست یک روز پس از مراسم سال شوهرم پیشنهادهای جور واجور برای ازدواجم از سوی دوست و آشنا و فامیل و همسایه و... رسید. بدبختی من این بود که همه فکر می کردند من می خواهم ادا در بیاورو ! چرا که تا می گفتم « من قصد ازدواج ندارم » بلافاصله این پاسخ را می شنیدم :«حالا تو یک بار با این خواستگاری که من میگم صحبت کن اگه دوست نداشتی بگو نه !» اما هر طور بود و با سختی زیاد و خرد شدن اعصابم  کم کم همه باورشان شد که من واقعا قصد ازدواج مجدد ندارم و آن وقت بود که دیگر کاری با من نداشتند تا بتوانم با خیال راحت و آن طور که آرزوی شوهر مرحومم بود مروارید را بزرگ و تربیت کنم . به گونه ای که او در ۱۵ سالگی یک دختر کاملا با شخصیت شده بود مخصوصا که بر خلاف من از آنجایی که به پدرش رفته بود دارای استخوان بندی درشت و قامت بلندی بود و هیچ کس باور نمیکرد که او واقعا کلاس سوم راهنمایی است!جالب تر از همه این بود که کمتر کسی باور میکرد که من و او مادر و دختر باشیم !همانطور که گفتم من به صورت ژنتیکی و ذاتی دارای جسه ای ریز و قد و قامتی معمولی بودم تا جایی که اکثر اوقات اگر کسی ما دو نفر را میدید تصور میکرد که من خواهر مروارید و فقط هفت هشت سال از او بزرگترم حال که من و دخترو ۱۹ سال فاصله ی سنی داشتیم . اوایل این اشتباه باعث خنده و شوخی ما می شد ضمن اینکه هر دو از این سوءتفاهم خوشحال بودیم  مروارید به این دلیل شاد بود که با من همچون یک خواهر بزرگتر راحت بود و من هم بنا بر ذات زنانه ام از اینکه کم سن تر جلوه می کردم خوشحال بودم هر چند که خود مروارید هم باور داشت که مادرش از او زیبا تر است و... ناگهان طوفان سرنوشت زندگیمان را زیرو رو کرد .

اولین مرتبه ای که یوسف را دیدم هرگز فراموش نمیکنم من دختر ۱۸ ساله نبودم که بادیدن چشم و ابروی قشنگ یک پسر جوان عاشق بشوم اما ناچارم اعتراف کنم که با دیدن او دلم لرزید !هر چند که خیلی زود سعی کردم خودم را قانع کنم که این یک اتفاق بوده اما هنگامی که دوباره و سه باره با دیدن این همسایه ی جدید که مستاجر یکی از واحد های آپارتمان ما بود همان احساس قلبی به سراغم آمد باور کردم که هنوز جوانم و معنی عشق را میفهمم مخصوصا حالا که در نگاه یوسف می توانستم رگه های عشق را ببینم . با این حال اولین باری که در خیابان منتظر تاکسی بودم و اتومبیل او جلوی پایم ترمز و مرا رسوا کرد آنچنان احساس گناه میکردم که در همان جلسه اول گفتم :«امیدوارم در مورد من اشتباه نکنید و...»اما او با جمله ای که زندگی ام را دستخوش تغییر کرد حرفم را قطع کرد و گفت :«من در مورد شما فقط این فکر را می کنم که بلاخره زنی را که آرزوی ازدواج با او را داشتم پیدا کردم »صادقانه اعتراف میکنم که آن روز درست همان حال و هوایی به من دست داد که در جلسه ی خوستگاری مصطفی دست داد. با این حال آنچه را که باعث نگرانی ام می شد در دیدار سوم یا چهارممان به او گفتم :«یوسف من هفت سال از تو بزرگترم !فکر کردی در این مورد چی میخوای به خانوادت بگی ؟»اما او که با هر جمله اش مرا بیشتر مجذوب خود می ساخت گفت :«اولا که ظاهر تو ۲۶ سال از من جوانتره ثانیا تو قراره با من ازدواج کنی نه با خانواده ام »آن روز او آنقدر گفت و گفت تا من سرانجام شب که به خانه رسیدم به هر سختی که بود تصمیم خود را به جگرگوشه ام گفتم :«مروارید...یوسف از من خواستگاری کرده »فقط می توانم این را بگویم که تا آن شب هرگز دخترم را اینقدر شاد ندیده بودم . مروارید گفت:«این بزرگترین شادی زندگی منه.»خوشحالی بیشترم نیز این بود که مروارید و یوسف خیلی زود همدیگر را پذیرفتند تا من خیالم راحت شود که یوسف نه تنها همسر خوبی برای من که در عین حال پدری مهربان برای دخترم می شود !اما من آنقدر مروارید را می شناختم که تغییر روحیه ی ناگهانی او را بلافاصله تشخیص دهم .روزهای اول هر بار از او می پرسیدم  :«چرا ناراحتی ؟» هر بار بهانه ای می آورد :«امروز سرم درد میکنه ...صبح با یکی از همکلاسهام دعوا کردم ..پسر یکی از معلمانمان فوت کرده و...»

تا اینکه پس از حدود ۲ ماه که از آشنایی مان می گذت سر انجام مروارید حرف دلش را زد :«مامان فکر نمی کنم یوسف به دردت بخوره »

یخ کردم انگار دخترم چیزی را متوجه شده بود که ادامه داد:«خیلی وقت بود که می خواستم بهت بگم یوسف یه حیوونه ...اما می ترسیدم باور نکنی واسه همین آخرین حرفهایی رو که دیروز وقتی شما بیرون بودی تو حیاط بهم زد روی موبایلم ضبظ کردم خودت گوش کن هر تصمیمی که گرفتی من هم قبول دارم »مروارید این رو گفت و رفت توی اتاقشو در را بست تا من صدای یوسف را از موبایل بشنوم که به دختر ۱۵ ساله ام اظهار عشق می کند :«مروارید باور کن من از روز اول هم به خاطر تو بود که پا جلو گذاشتم  و...»موبایل را خاموش کردم و چند دقیقه به فکر فرو رفتم و سپس بی معطلی به طبقه ی بالا رفتم و زنگ زدم تا یوسف در رو باز کرد سیلی سنگینی توی صورتش خوابوندم و گفتم «فقط چند روز مهلت داری تو ای خونه بمونی اگه غیر از این شد زندگیت رو به آتیش میکشم »سکوت یوسف نشانه ی پذیرفتن گناهش بود . او چند روز بعد برای همیشه از آن ساختمان رفت.

 

پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:48  توسط سمیرا  |